
ظهر بود و خورشید نورش را بر شانههای کویر میریخت. بیرجند، این دیارِ صبر و غیرت، امروز میزبانِ رویدادی بود با ندایِ عشق شکل گرفته بود. ندایی که از دلِ مردم برخاسته بود و در رگهای شهر جاری شده بود. وقتی به میدان رسیدم، جمعیت آرامآرام، فضا را پر میکرد. نه با هیاهو، که با وقاری از جنسِ ایمان. هر کس که میآمد، انگار تکهای از تاریخِ این سرزمین را با خود میآورد.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی نگاه خراسان جنوبی، در میان جمعیت هر چهره، خود یک فصل از کتاب مقاومت بود. پیرمردی با موهای سپید و چشمانی که گویی سالهاست رازهای بسیاری را در خود پنهان کردهاند، کنار نوجوانی ایستاده بود که هنوز خط ریش بر چهرهاش ننشسته بود. یکی از روزگار گذشته سخن می کفت و یکی از فردایی که میخواست بسازد. اما هر دو، در یک نقطه به هم میرسیدند: در نامی که بر سینه میکوبیدند در پرچمی که بر دوش میکشیدند، در عشقی که در سینه میپروراندند همه امروز گرده هم آمده بودند برای اینکه بگویند ما هم جانفدای این کشوریم و نمی گذاریم چشم احدی به خاکمان باشد.
امروز اینجا در این خطه کویری، کویر استعارهای بود از دل مردمی که در سختیها خشک نشدهاند، در طوفانها نلرزیدهاند و در میان مشکلات وطن را رها نکردهاند. بیرجند امروز ثابت کرد که غیرت، تنها در کوهستان و دریا معنا ندارد؛ غیرت را میتوان در تپش قلب کویر نیز جست، آنجا که سیهزار نفر، یکصدا فریاد زدند: «پای ایران، تا پای جان!»
یادگارانِ روزهای سخت

در میان انبوهِ جمعیت شاید تأثیرگذارترین بخش این اجتماع، حضور کسانی بود که خود، تفسیر زندهی واژهی «ایثار» بودند. جانبازانی که با پاهای استوار خود، امروز دوباره در میدان عشق راه میرفتند؛ آزادگانی که سالها دوری از وطن را به جان خریدند تا امروز، در آغوش میهن، نفس بکشند؛ و خانوادههای معظم شهدا که هر یک، خود یک تاریخاند.
پدری که فرزندش را در راه این خاک هدیه کرد، مادری که چشمانتظارِ بازگشت پیکر جوانش ماند و هرگز بازنگشت، همسری که نیمی از وجودش را در میدان نبرد جا گذاشت؛ اینان امروز در میانِ جمعیت بودند، نه برای آنکه اشک بریزند بلکه برای آنکه بگویند: «ما ایستادهایم، و راه عزیزانمان را ادامه میدهیم.»
چشمانِ پیرمردی که بر ویلچر نشسته بود، وقتی به پرچم سهرنگ ایران که بر فراز میدان در اهتزاز بود، خیره میشد، گویی تمام خاطرات هشت سال دفاع مقدس را یکجا مرور میکرد. و در کنارش، نوهاش، با چشمانی کنجکاو، به او نگاه میکرد و میپرسید: «بابابزرگ، تو واقعاً جنگیدی؟» و پیرمرد، با لبخندی تلخ و شیرین، پاسخ میداد: «بله پسرم؛ اما نه برای جنگ، برای آنکه تو امروز آزادانه زیر آسمان این سرزمین نفس بکشی.»
از نیمکت مدرسه تا میدان غیرت

کمی آنسو تر در گوشهای از اجتماع دانشآموزانی با لباسهای فرم مدرسه، دست در دست معلمان خود، ایستاده بودند. اینان، نسل فردای این سرزمین بودند؛ نسلی که قرار است پرچمی را که امروز در دست گرفتهاند، فردا به دستهای توانمند خود به اوج برسانند. معلمانی که نه تنها درس کتاب، که درس غیرت و میهندوستی را نیز به شاگردانشان میآموزند، امروز در کنار دانشآموزانشان در این میدان عشق حضور یافته بودند.
در این بین دانشجویانی که در دانشگاهها، اندیشه میورزند و برای فردای این سرزمین طرح میریزند نیز در میان جمعیت بودند. آنان که میدانند علم بدون تعهد، چون درختی بیریشه است و تعهد بدون علم، چون سپاهی بیسلاح. اینان امروز آمده بودند تا بگویند: «ما، هم با قلم، هم با قدم، پایِ این خاک ایستادهایم.»
اما زیباترین قاب این اجتماع، حضور کودکان و نوجوانانی بود که با چشمانی پر از شوق، پرچمهای کوچک ایران را در دستهای کوچکشان، چون گنجینهای ارزشمند، به دوش میکشیدند. کودکانی که شاید هنوز معنای کامل واژههای «مقاومت» و «ایستادگی» را ندانند، اما در آغوش مادران خود، طعم عشق به وطن را میچشند.
کودکی با چشمانی درشت، به پرچم بزرگی که بر فراز میدان در اهتزاز بود، خیره شده بود و از مادرش میپرسید: «مامان، این پرچم چرا اینقدر قشنگه؟» و مادر با لبخندی، پاسخ میداد: «چون پسرم، با خون عزیزانمان رنگ شده است.» و کودک با معصومیتی دلنشین، پرچم کوچک خود را بر سینه میفشرد و گفت: «منم قول میدم مراقبش باشم.»
این وعدههای کوچک این دلهای پاک، این نسل تازهنفس امید فردای این سرزمیناند. آنان که امروز در کنار پدربزرگها و پدرهایشان ایستادهاند، فردا خود، حافظان این خاک و این نام خواهند بود.
لبیک، از سر عشق و باور
اما در پس تمام این تصاویر زیبا، در پس تمام این چهرههای مصمم، یک پیام روشن و آشکار در فضای اجتماع پیچیده بود: لبیک لبیکی که نه از سرِ اجبار، که از سر عشق و باور، از دل سیهزار سینه بیرون میآمد و در فضای کویر میپیچید.
لبیک به رهبر معظم انقلاب، که با هدایتهای داهیانهی خود، کشتی این سرزمین را از طوفانهای سهمگین به سلامت عبور دادهاند. لبیکی که امروز در بیرجند تفسیر تازهای یافت: «ما، در کنار رهبرمان، تا آخرین نفس، پایِ این خاک ایستادهایم.»
این لبیک تنها یک شعار نبود؛ بلکه عهدی بود که سیهزار نفر، با تمام وجود، با آن بسته بودند. عهدی که ریشه در تاریخ این سرزمین داشت و شاخههایش تا افقهای روشن فردا قد میکشید. عهدی که گفت: «ایران، تنها یک نام نیست؛ ایران یک باور است، یک عشق است، یک جانفشانی است. و ما، جانفدایانِ این باوریم.»
اقتداری که دشمن را به لرزه میاندازد

آفتاب اکنون، در آستانهی غروب بود و نورِ نارنجیاش، بر چهرههای حاضران میدرخشید. اجتماع به اوج خود رسیده بود. صدای سرود ملی، صدای تکبیرها، صدای فریادهای «اللهاکبر»، همه و همه، در هم آمیختند و سمفونی باشکوه غیرت را در آسمان بیرجند به صدا درآوردند.
این اجتماع، تنها یک گردهمایی نبود؛ این اجتماع، نمایش اقتدار مردمی بود که در برابر تهدیدها، نه تنها نهراسیدند، که با دلی پر از ایمان و عزمی راسخ، به میدان آمدند. اقتداری که دشمنان این سرزمین را به لرزه انداخت؛ دشمنانی که سالهاست تلاش میکنند تا با جنگ نرم و تهدیدهای سخت، این ملت را از پا درآورند، اما امروز، در برابر سیهزار قلب عاشق دریافتند که این ملت، نه با تهدید میلرزد و نه با تحریم از پا درمیآید.
و کویر این شاهد تاریخ، امروز گواهی داد بر عشقی که در دل مردمانش جاری است. گواهی داد بر غیرتی که در رگهای این سرزمین میجوشد گواهی داد بر اقتداری که از دل مردم برخاسته و تا ابد، پایدار خواهد ماند.
این گزارش تقدیم به تمام جانفدایانی که امروز در بیرجند، غیرت ایرانی را به نمایش گذاشتند و به تمام ایرانیانی که در هر گوشهی این سرزمین، با قلبی عاشق تا آخرین نفس پای این خاک ایستادهاند.